خواب

خرید بک لینک
چند نفر تا الان برات خواب دیدن، اینجا بنویسم که یادم نره

عباس مر- جا- نی خواب دیده که خوشحالی و غش غش میخندی

امید برو- جرد- یان خواب دید که با یه پیکان تمیز با تیشرت قرمز اومدی جلوش گفتی: تو چرا مراسم من نیومدی؟ امید میگه: اومدم و تو میگی: نیومدی. یه پیرمردی اونجا بهت میگه: من میدونم اومده! نگاه میکنی به پیرمرده میگی: اومده، باشه و با پیرمرده سوار ماشین میشین و میرین

مامان خواب دیده که مثل این اواخر یک کمی مریض احوالی و پتو روی دوشته و مامان دستتو گرفته و از پله میاین بالا و تو میشینی روی صندلی. مامان میره تا تاکسی بگیره از دوتا پله میره پایین در میزنه میگه تاکسی میخوام. آقاهه میگه تاکسی نداریم آمبولانس داریم بدم؟ مامان میگه نه! تاکسی دربست میخوام. در همین حین یه پیرمردی میاد پیشت میشینه و با هم حرف میزنین و تو لبخند میزنی. مامان که میاد بهش میگی: بیا، اینجا اسم نوشتیم، هر وقت نوبتمون بشه صدامون میزنن!

محسن خواب دیده یه جایی هستی مثل یه خونه، تر و تمیز و فرش کرده، ولی به اسم زندان! چندین نفر آدم هم اونجان که یکیشون که محسن یادش بود، زنده ست و آدم خیلی خوبیه. تو ارشد اون جمع هستی و همه شاد و سر حالین و محیط اونجا خنده و شادیه. همین آدم زنده میاد به محسن میگه این برادر خانومت خیلی باحاله، از وقتی اومده ما همه ش از دستش میخندیم

محمدعلی ذو- الف- قاری تو رو غسل داد. به گفته ی دیگران خیلی تمیز شستت. یه روز زنگ میزنه خونه مامان اینا جواب نمیدن. به ابراهیم هم میگه که میخواد زنگ بزنه خونه. شب خواب میبینه که ابراهیم جلو و تو و مملی پشت سر دارین توی محیط سرسبزی مثل مزرعه بلال راه میرین. تو به مملی میگی: این بچه (منظورت ابراهیمه) میخواد یک کم عرق بخوره کاریش نداشته باشین. میرین توی یک خونه ای و ابی عرق میخوره و میگه که مزه ش خوب نیست اما گیراست! تو و مملی میخوابین طوریکه دست تو زیر سر مملی و دست مملی زیر سر تو. بهت میگه: یه چیز بپرسم؟ اونطرف چه خبره؟ تو میگی: ببین، من خوبم، اجازه هم دارم بهت بگم اینجا چه خبره ولی نمیگم، باید خودتون بیاین ببینین!!! مملی بوی ادکلنت هم متوجه شده و وقتی از خواب بیدار شده و خانومش رو بیدار کرده، هردو بوی ادکلن حالیشون شده!

حامی هم خواب دیده خونه شون روی میز تلفن نشستی و بچه ها رو میکشونی پیش خودت و میگی برین به حاج مهدی بگین: مهدی رب م تموم شد (دستاتم میچرخونی به حالت رقص)

کارگرهای نونوایی هم یکی خواب دیده که با کاردک توی دیگ خمیرزنی نونوایی رو داری تمیز میکنی و وقتی گارگره بهت میگه آقا شهرام شما چرا بیا من تمیز میکنم، میگی: میخوام یک کم به ابراهیم کمک کنم. یه بار هم یه کارگر خواب دیده با چند نفر نشستی و کباب میخوری

خداروشکر همه خوابها خوب بوده، انشالله خوب باشی داداشم، داداش بی معرفتم که همه چیزو اول برای خودت خواستی، حتی اون دنیا رو

_______________________________________

171095

دیروز پنج شنبه بود. همه کنار خاکت ایستاده بودیم که اسماعیل اومد و گفت یکی از دوستانش به نام اسکندر- زاده همین الان دیدش و گفته دیشب خواب تورو دیده که حالت خوب بوده و همه اش باهاش شوخی کردی و خندیدی. گفت اول تا آخر توی خوابش باهاش خندیدی!

امروز ظهر هم مامان خوابتو دید. یه جای بزرگی مثل پارکینگ بودین و تو در فاصله دوری از مامان نشسته بودی. مامان داشته میرفته که بهش اشاره میکنی کیفشو برداره. مامان کیف رو برمیداره و همینجور که میرفته تورو نگاه میکنه که از خواب بیدار میشه

داداشی... جون هدی... شفاعت ما هم بکن

_______________________________________

211095

بابا اومد خونه و گفت یکی از دوستاش به اسم ناد- علی- زاده رو دیده و گفته خواب شهرامو دیده. آقاهه توی خواب بهت میگه مگه تو نمردی؟ میگی: نه بابا، تولدم بوده نمیدونم اینا چرا گریه میکنن! آقاهه گفت خیلی هم حالت خوب بود.

هعیی داداش بی معرفت، تو که میدونی ما نمیتونیم راحت دل بکنیم، ولی تو همیشه راحت از همه چی دل کندی، الانم دل از این دنیا بکن و برو، یه آقایی به زری گفته روح تو نمیتونه دل بکنه چون ما بی قراریم و گریه میکنیم! برو داداشی، برو و راحت باش...

_______________________________________

271095

امروز رفتم سر خاک، دیدم ابی و ناصر هم هستن و سنگ برات گذاشتن. من که رسیدم آقاهه سیمان هم داده بود و ابی بهش پول داد... خیلی گریه کردم

سید خانوم شاه زن خونه مون بود، خواب دیده مامان توی هال نشسته و تو داری هی بوسش میکنی میگی فدات شم! مامان هم طبق معمول میگه بی ادب غلط کردی!! سید خانوم به مامان میگه دلت میاد بهش میگی بی ادب؟ بعد از خواب بیدار میشه

یه روز زری میاد سر خاک و محکم میکوبه رو خاک و میگه پاشو ببین مامان بابا به چه روزی افتادن، ظهر میری به خواب ابی، تلفنی بهش میگی: بیشعور! چرا اینقدر بی قراری میکنی؟ ابی میگه: من خوبم، مامان بابا خوب نمیشن. میگی: برو بهشون بگو من جام خوبه، نگران نباشن

فکر کنم به خواب زهرا امی-نیان اومدی گفتی به مامانم بگو دست خودم نبود که رفتم!

دلم برات تنگ شده

بی معرفت دوست داشتنی

_______________________________________

95/11/2

دو شب پیش از خونه بابا اینا که اومدم خیلی گریه کردم، دلم برات تنگ شده. قبلنا میگفتم توی خوابم نیومدی اشکال نداره، هر وقت حالت بد بود یا چیزی نیاز داشتی بیا به خوابم، ولی اون شب عاجزانه از خدا خواستم ببینمت، فقط ببینم چطوری! به خدا گفتم خدایا!!! من خنگم، یه جوری قشنگ به من نشون بده شهرامم در چه حاله. خواب دیدم، که من و مامان داریم میایم ببینیمت، فهمیدیم که زنده ای و جایی مخفی شدی! مثل یه زیرزمینی بود که اومدیم، تو بودی و یه آقای جوونی که کاراتو انجام میداد. داشتی با تلفن حرف میزدی، قطع کردی گفتی خیالم از بابت خونه راحت شد. گفتم چرا؟ اون آقاهه گفت خونه در اختیار نمیدونم کجا بوده، حالا به نام خودشون زدن. من و مامان میریم بیرون انگار کاری باید برات انجام میدادیم، میخوایم برگردیم میبینیم بقیه اومدن، مثل ابراهیم و مهدیه اینا و چون فقط من و مامان میدونیم تو زنده ای، نمیتونیم دیگه بیایم پیشت.

مامان هم دیروز ظهر میبینتت که بهش میگی: مامان، نمیدونی من چی کشیدم! انگار ناراحتی از اینکه به حرف مامان گوش نمیدادی

روز ختم چهلم، کارگر نونوایی بابا اومد با گریه گفت خوابتو دیده و حالت خوب بوده، بهت گفته چرا بابا مامانتو تنها گذاشتی گفتی، من جام خیلی خوبه

یه عالمه عکس ازت پیدا کردم شیطونک

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 8:55 توسط |
آقای همسر جان...

ما را در سایت آقای همسر جان دنبال می‌کنید

برچسب: خواب, نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:41

صفحه بندی