دلم عجیب برات تنگ شده
برای زنگ زدن های یکدفعه ای و احوالپرسی های مهربانانه ت
برای آبجی گفتن هات
نگاه های غضب آلودی که با چشم های درشت و قشنگت میکردی
برای بوی ادکلن هات که چقدر از بوی اونها بهت غر زدم
برای سر قابلمه رفتن هات... میدونی داداش، از وقتی رفتی دیگه غذا قایم نکردیم! اصلا انگار غذا درست کردن بدون استرس سر رسیدن تو، بی معنیه
داره نبودنت اذیتمون میکنه
کاش بودی و خوب بودی
کاش...